من زمانيكه شايد دوازده سال سن داشتم به كتاب خواني آغاز نمودم. يكروز رمان مادر از ماكسيم گوركي بدستم رسيد و تا آخر خواندمش. گپ بين خود ما باشد، هيچ بوي هم نبردم. اول كمي مايوس شدم و ميخواستم كه به سواد خود شك كنم ولي غيرت افغاني اجازه نداد. با خود گفتم: وفي خان! تو كه كتابهاي لاوسون و سامسون، منظره مرگ و حتي كتاب امير ارسلان را خواندي و فهميدي، نميتواني بيسواد باشي. مشكل در كتاب ماكسيم گوركي است و حتمن ماكسيم گوركي سواد درست و حسابي نداشت.

بعدن ديوان حافظ را خواندم. اكثرن از اشعار حافظ درست مفهوم نميگرفتم. باز هم اول خود را ملامت كردم و بعدن با خود گفتم: همين آدم كه بتواند مثل اولاد آدم گپ بزند، چي ضرور كه پشت وزن و قافيه بگردد؟ در اينمورد هم حافظ را ملامت كردم كه بجاي اينكه برود يك كار مفيد انجام بدهد، رفته و شاعر شده.

همينطور در موارد مختلف بجاي اينكه مشكلات خود را شناسايي و برطرف كنم، دنبال كسي ميگشتم تا او را ملامت كنم. همان ملامت كردن ها با عث شد كه نه از دنيا شوم و نه هم از آخرت. اگر بجاي ملامت كردن ديگران اشتباهات خود را شناسايي و برطرف ميكردم، حالا كم از كم متفكر چهارصدو بيستم خو ميبودم، كه نيستم.

من زمانيكه رفتار سياستمداران وطني از جهادي گرفته تا طالبي، تكنوكرات و غيره را ميبينم، دوازده سالگي خودم يادم ميآيد. دوامدار اشتباه ميكنند و بجاي درس گرفتن از اشتباهاتشان ديگران را ملامت ميكنند. اين كارشان هيچ خوب نيست، كسي نيست كه به آنها بگويد؛ آغايون زمانيكه يكبار چيزتان رفت لوبيا را ملامت نكنيد، فكرتانرا بگيريد و خودرا كنترول كنيد تا چيز رفتن عادت تان نشود.